یادداشت های هادی

 

 

سلام!

یک روز آفتابی دیگر شروع شد!ما دیروز عارفه را (که یکی از فامیل هامون است و 4 سالش است!)به خانه مان آوردیم.همه اش گریه کرد که در خانه مان بخوابد.اینقدر من و عارفه بازی کردیم تا خسته شدیم.خیلی به ما خوش گذشت.تا شب فرا رسید.بعد ما گرفتیم خوابیدیم.بعد موقع نماز صبح او بیدار شد و همه اش گریه کرد که مرا به خانه مان ببرید!تا اینقدر گریه کرد که ما او را به خانه شان بردیم.و ما صبح بیدار شدیم و یک نفس راحت کشیدیم.

صبح قرار بود که من دوچرخه ام را درست کنم!(مثلا!).من چرخ جلو را باز کردم که بروم نوار بخرم و بپیچم.و من به مغازه رفتم .اما نوار دوچرخه نداشت.و من بسیار اعصابم خورد شد.و من اومدم خونه و چرخ دوچرخه را بستم.و خلاصه با اعصاب پروانه ای !دوچرخه ام را شستم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۳ - فاطمه


 

ما در جاده با بابام بسیار خوب بودیم و لج نمیکردیم.

ما ساعت 1 2 رسیدیم. اونجا بسیار خوب بود. ما در آنجا خیلی بازی والیبال کردیم.ما هر روز صبح در آلاچیق باغ میرفتیم.من و بابام در آنجا دعوامون شد.تا آخر سر دوست شدیم.ما شب به نون داغ کباب داغ رفتیم.اونجا شبا پنجشنبه جمعه در پیاده رو تعداد زیادی مردم فرش می انداختند و می نشستند.ما یک روز صبح,به بندر ترکمن رفتیم آنجا قایق سوار شدیم و به یک جزیره رفتیم.بعد برگشتیم.بعد من رفتم شنا کردم.در دریا زیر آب,سنگ بود و پای من میرسید.بعد ما به بازار آنجا رفتیم.ما یک صندل ,یک تفنگ و چیز های دیگر خریدیم.ما روز بعد به آب گرم رفتیم.آب گرم آنجا بسیار تمیز و ولرم بود.در آنجا قبرستان و زیارتگاه بود و بعد ما به سوی خانه برگشتیم.فردای آن روز ما باید میرفتیم تهران.در راه خود خیلی گاو و گوسفند دیدیم.و بعد در جاده مه خیلی غلیظی بود.بعد ما به تهران رسیدیم.من تا تهران خواب بودم.و بیدار شدم.ما به یک رستوران رفتیم.و غذایمان را گرفتیم و به خانه رفتیم.و من غذا را خوردم و خوابیدم.

خداحافظ

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳ - فاطمه